تبليغاتX
skdelara
حرفهای ساناز و کیوان و تئاتر...
این هم یه شعر زیبا از جنتی عطایی

مادر بزرگ

مادر بزرگ
فکر می کند :
               - همین روزهاست که کور می شود
و می گوید :
               - برای کور شب و روز یکسان است .

مادربزرگ به بنگاهی می گوید :
آنروزها بقچه ی مرا گماشته ها به حمام قرق می بردند
حالا :
          - شما دو تا اطاق که بالای پله نباشد
          - با آب و برق –
ماهی صد تومن اجاره نمی دهید ؟
مادر بزرگ
            - که تازه سیگار را ترک کرده –
خیال می کند :
                  - هنوز باید به گدا پول داد
                   و هنوز هم باید پانزدهم به پانزدهم
                   روضه ی قمر بنی هاشم علم کرد
مادر بزرگ
وقتی دلش می گیرد
                   می گوید :
زمانه برگشته ،
آنروزها نان به این بزرگی را می شد با سنار خرید
و پنیر به این سفیدی را کیلوئی . . .
مادربزرگ با اینکه بچه نیست
همیشه به شهر بچه ها می رود .
و از شهر بچه ها می آید
شبها وقتی برایم قصه ی " شهر بچه ها " را می گوید
به خودم می گویم :
در شهر بچه ها نان به این بزرگی را چند نفر می خورند ؟
و پنیر به این سپیدی را ؟
به خودم می گویم :
می شود با همین اتوبوس های واحد به آنجا رفت ؟
چقدر خوب بود
- اگر از بچه ها بلیت نمی گرفتند
مادربزرگ می گوید :
اگر خدا بیامرز زنده بود
ما می توانستیم بدون اینکه از دامادمان قرض کنیم به مشهد برویم
و من فکر می کنم اگر خدا بیامرز زنده بود
کرایه ی خانه مان زیاد نمی شد
مادر بزرگ می گوید :
نباید از خانه بیرون بروی
نباید توی کوچه دستش ده بازی کنی
نباید خودت را کثیف کنی
نباید با بچه های ناباب راه بروی
نباید
             - نباید

اگر من هم مادربزرگ نداشتم
می توانستم از خانه بیرون بروم
می توانستم توی کوچه بازی کنم
می توانستم
می توانستم

مادر بزرگ
فکر می کند
- همین روزها کور می شود
و برایش شب و روز یکسان -

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 19:55  توسط ساناز و کیوان  | 

 

اپرای پکن : چین


اپرای پکن که از میانه سده نوزدهم مهم‌ترین شکل تئاتری در چین محسوب می‌شود به تدریج شکل گرفت و سنت تئاتری درام جنوبی و متن‌های موجود‌ نیز بر آن تأثیر قاطعی نهاده است. بسیاری از نمایشگران چینی که در 1790 به پایتخت آمدند در آن‌جا ماندند و عناصر گوناگونی از شیوه‌های محلی را به تدریج در هم آمیختند و بدین‌ترتیب اپرای چین زاده شد. تأکید اپرای پکن بر خلاف تئاترهای گذشته چین بیشتر بر اجرا است نه متن و در آن نمایش‌های آکروباتیک از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند و صحنه‌های گوناگون به گونه‌ای تنظیم می‌شوند تا بهترین بازیگر در قطعه نهایی ظاهر شود. نمایش‌های اپرای پکن به دو دسته اصلی تقسیم می‌شوند: 1. نمایش‌های شهری (درباره مسائل محلی و اجتماعی) 2. نمایش‌های نظامی (درباره ماجراهای جنگجویان و دسته‌های نظامی) و این دو غالباً در هم ادغام می‌شوند و همگی پایان خوش دارند. هر بازیگر معتبری خود در متن تغییراتی می‌دهد و هر گروه نمایشی روایت ویژه خود را از یک اثر کلاسیک ارائه می‌دهد. به گفته پژوهشگران نبض اپرای پکن در دست بازیگران است. نقش بازیگران به چهار تیپ کلی قابل تقسیم است: مرد، زن، چهره رنگ‌آمیزی شده، تیپ کمدی.


در آغاز، اجرای نقش « تان » بر عهده بازیگران زن بود اما از اواخر سده هجدهم تا سده بیستم ظاهرشدن زن بر صحنه ممنوع شد تا این که با ظهور « می لان- فنگ »‌ (1961- 1894) مشهورترین بازیگر زن چینی، نقش زن دوباره صاحب اعتبار شد.


هر شخصیت مهمی هنگام اولین ورود به صحنه، طبیعت و ویژگی خود را در قطعه‌ای نیمه‌گفتاری- نیمه‌آوازی شرح می‌دهد و هر نقشی مختصات ویژه و تدوین‌شده‌ای از نوع صدا و زیری و بمی آن دارد. هفت حرکت اصلی برای دست، حرکات ویژه بسیاری برای بازو، بیش از 20 نوع‌ ‌ژست‌ مختلف، بیش از دوازده حرکت ویژه پا و مجموعه کاملی از حرکات آستین و ریش وجود دارد و روش راه رفتن و دویدن هر نقشی متفاوت است.


صحنه تئاتر به طور سنتی عبارت است از یک سکو یا صحن باز غالباً چهارگوش با نیم متر ارتفاع که بر محیط آن نرده‌هایی چوبی است همراه با میزها و صندلی‌هایی چوبی که طرز قرارگرفتن آن‌ها معناهای خاصی را دارد. این سادگی دکور، تغییرات سریع صحنه را به آسانی میسر می‌کند.


یک گردش به دور صحنه به معنای سفری دور و دراز فهمیده می‌شود و میز و صندلی‌ها بسته به نوع چینش می‌توانند نمایانگر دادگاه، تالار ضیافت یا جاهای دیگری باشند. به طور سنتی نوازندگان نیز در طول اجرا در دید تماشاگران قراردارند.


واردشدن در سازمان رسمی و پیچیده‌ای مانند اپرای پکن نیاز به گذراندن دوره‌های طولانی و سخت آموزشی دارد. یک داوطلب بازیگری از سن 7 تا 12 سالگی وارد مدرسه بازیگری اپرای پکن می‌شود و شش سال در آن‌جا تحت انضباط سختی آموزش می‌بیند. آموزش‌های اولیه عمومی است اما هنگامی که کارآموز ویژگی‌های یک تیپ را از خود نشان دهد آموزش‌های تخصصی او شروع می‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 20:9  توسط ساناز و کیوان  | 

 

لطفا مزاحم نشويد
 
 
 
              
 
 
 
نظرتون چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
                  
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 19:17  توسط ساناز و کیوان  | 

 

●نمایش سايه ‌بازی


گونه‌ای نمايش فانتزی در رده‌ی آثار عروسکی هست که اهل هنرهای نمايشی به‌آن "سايه‌بازی" می‌گويند. شکل‌کار بدين‌صورت است که پشتِ پرده‌ای بازتاب دهنده، اشياء، اجسام و گاه عروسک‌های تخت و در بسياری مواقع مقوايی را در اندازه‌های کوچک مقابل نورِ متمرکز به‌تحرک وامی‌دارند تا سايه‌ی آن‌ها به‌روی پرده بيفتد. در اين حالت چون فاصله با پرده زياد است تصويری هيولايی بر پرده، طرفِ مقابل تماشاگر ظاهر ‌می‌شود. در اين نمايش‌ها که غالباً تخيلی و ترسناک است صداهای جايگزين نيز حالتی بم، پرطنين وحشتناک دارد. معمولاً تماشاگر را به پشتِ پرده راه نيست چون با ديدن حقارتِ اجسامِ متصوّر تمامِ ذهنيتِ او از دلهره‌ی نمايش به‌هم می‌ريزد. سايه‌سازان پشتِ پرده دوست دارند تماشاگرِ مبهوت، دل و هوش و گوش به نمايشِ سايه‌ها داده و با بازی‌ی بعضاً مضحکِ آن‌ها همراه شود. در انتهای اين نمايش‌ها معمولاً با غروبِ نورِ پشتِ پرده و طلوع نورِ صحن تماشاگر، بازی تمام می‌شود. عوامل نمايش سايه‌بازی اساساً تمايلی به هويدا شدن اتفاقاتِ پشتِ پرده ندارند، لذا هنگام تشويق پايان، مقابل تماشاگر، اين سوی پرده ظاهر شده با لبخندی مليح از استقبال چشم‌های تماشا تشکر می‌کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 20:1  توسط ساناز و کیوان  | 

 

ماجراي مضحك آبي‌پوشان | تيه‌ري ژونكه

چهار سال. بله، درست چهار سال يعني هزار و چهارصد و شصت روز گذشته بود. آدريان تك تك اين روزها را شمرده بود، با اين اميد كه شايد در انتهاي تونل زندگيش اندكي روشنايي پديدار شود. اما اين انتظار بيهوده بود و حتي اوضاع بدتر از پيش هم مي شد. هر چند در حرف آسان به نظر مي‌رسيد، او مي كوشيد عزت نفس خود را حفظ كند. روزهاي اول حقوق بيكاري او را زنده نگه مي داشت. اجاره خانه، همبرگري كه اول صبح مي بلعيد، يك پاكت سيگار، جورابي نو و به ندرت يك جفت كفش، چيزي از پول‌ها باقي نمي گذاشت. آن وقت گيوتين «حقوق تمام شد» فرود مي‌آمد. آدريان صفير تيغه تيزش را پشت گوش‌هايش به وضوح مي شنيد. بدين ترتيب نسيه گرفتن از سرژ خپله كه پول‌هايش به جانش بسته بود، شروع مي شد.

چهار سال. بله، درست چهار سال گذشته بود. هزار و چهارصد و شصت روز مي شد كه سقوطي آرام، اما گريز ناپذير به درون جهنم آغاز شده بود. چهار سال پيش آدريان كاري داشت و مختصر حقوقي. خانه كوچكي داشت و مي توانست اندكي از پولش را پس انداز كند. هفته اي را به خودش مرخصي دهد و در كنار ساحل چادري بر پا كند. با وجود همه مشكلات او تا حدي طعم خوش‌بختي را احساس مي كرد.

چهار سال. پيروزي آبي‌پوشان در ورزشگاه «اِستاد دو فرانس» مقابل تيم ملي برزيل، سال 1998. گلهاي زيدان سكوها را پر از شادي كرد – يك، دو و بالاخره سه به صفر! – آدريان هم با دوستانش در جشن مردمي شانزه ليزه شركت كرد – يك، دو و بالاخره سه به صفر!- .هنگام بازگشت از تعطيلات 14 ژوئيه زندگي حرفه‌اي آدريان با مشكلي اساسي رو به رو شد. كارگاه فلزكاري، جايي كه آدريان استعداد خويش را در انبارداري به خوبي نشان داده بود، اعلام ورشكستگي كرد، تصميم اين كار را گروه كاركنان گرفته بودند و آدريان در اين بين كارگر جزئي بيش نبود. گروهي ثروتمند كه در هتل‌هاي سياتل، مينه‌سوتا، كاروليناي جنوبي يا هر كجاي ديگري در قالب اقتصاد جهاني كمين كرده بودند، همين اندك دلخوشي آدريان را از او مي‌گرفتند. يك چرخش خودكار يا فشاري بر كليدهاي رايانه كه آدريان هيچ از آن سر در نمي‌آورد، سرنوشت اين مرد را رقم مي‌زد. يك، دو و بالاخره سه صفر، و ده و پنجاه، صفرها انگار از دل زمين مي‌جوشيدند. صفر بابت اجاره خانه، صفر بابت تعميرات ماشين قراضه، صفر بابت هزينه خورد و خوراك. ديگر شمار گل‌هايي كه مي‌خورد از دستش بيرون شده بود، درست مثل دروازه‌باني كه هيچ وسيله‌اي براي دفاع ندارد و بايد شكست پشت شكست را تحمل كند و تازه بازيكنان تيم مقابل به هيچ وجه قواعد بازي را رعايت نمي كردند.

سقوط شدت بيشتري مي‌گرفت. ديگر نمي‌توانست حوادث را به ياد بياورد. گذشته و حال در ذهنش به طرزي مبهم آميخته بود. آينده براي او ساعت بعد بود و اين فكر كه چگونه آن ساعت خواهد گذشت. سرش گيج مي‌رفت و احساس مي‌كرد وارد هزارتويي مي‌شود كه خروج از آن ناممكن است. اين كابوس هر شبش بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 19:7  توسط ساناز و کیوان  |